سلام ، سلام ، سلاااااااام .  اوووووووه ه ه ه من از کی تا حالا نمیام اینجا ؟ واقعا" دلم واسه اینجا تنگ شده

بود. هر وبلاگی هم سر میزنم کلی پست جدید دارن که من نخوندمشون . اول از همه سال نوی همتون مبارک

، من که فرصت نشد بیامو پست آخر سال بزارم ، حالا میگم امیدوارم تو سال جدید همیشه دلتون شاد باشه و

تنتون سلامت و لبخند رو لباتون جا خوش کنه ، امیدوارم همه روزهاتون حتی تو زمستونش بهاری باشه مثه

همین روزای قشنگ پر نور .  نخیرررر خیالتون راحت که بنده کل این 15-16 روزی که مرخصی گرفتم از شهرمون

که همانا ساری باشد!!!!  تکون نخوردم . حالا دروغ نگم یه روز تا بابلسر رفتیم ، با این حال شما فقط بگو یه

لحظه ، یه لحظه ما رو استاپ پیدا کردین ؟ ینی همششششش یا مهمون اومد یا مهمونی تشریف داشتم یا

یه جایی بودم ، بالاخره دائما" داشتم یورتمه میرفتم . اصلا" نفهمیدم چه جوری این دو هفته گذشت . دیروز که

برگشتیم خونه یه نفس راحت کشیدم ، آآآآآآخیییییییییششششش تموم شد . البته ما بیشتر مهمون بودیم تا

میزبان . میزبانیم در حد یه شب مهمونی نه چندان شاهانه به برادر شوهر بود که عوضش دوبار رستوران مهمونمون کردن ، در این حد عدالتمندیم ما نیشخند. خلاصه ی عید امسال اینکه اول مهمونی و مهمونی و مهمونی

، بعدشم به شددددتتتت حال و هوای مسافرت داشتیم که بنا به دلایل مختلف نشد ، و نهایتا" هر جا پا

گذاشتیم بهمون گفتن چرا بچه نمیارین ، جو گرفتگیه علی برای چند ساعت که آخ جون بیا بچه دار شیم money eyes و

تلاش بی وقفه من در جهت رفع جو گرفتگی و اینکه به ملت بفهمونم ایها الناس ما بچه نمی خواااااییییییییییم .

ینی واقعا" کل عیدم همین بود ، اصلا" هم وقت سر خاروندن نداشتم . گرچه اون چیزی که انتظار داشتم نشد

ولی خوش گذشت و خب به نسبت حالم خیلی بهتر از روزای آخر ساله که همش نک و ناله بودم . خولاصه

گذذذذشتتتت .امرزوم عین یک کارمند نمونه ساعت 7 صبح اومدم سر کارم و تا این لحظه هنوز هیچ کاری یافت

نشده که ما انجامش بدیم . البته به نظر میاد که اینا همش آرامش قبل از طوفانه.


احساسم نسبت به سال 91 گنگه ، نمیدونم خوب بود یا بد . البته بد که اصلا" نمیشه بهش گفت ، نه تنها

اتفاق بدی نیافتاد بلکه اتفاقهای خوبه زیادیم بود ولی بازم اون حس مثبتی که باید بهم نمیده ، خیلی از

روزهاشو  خسته و سر درگم بودم ، آره ، همینه ، سال 91 برای من خسته بود ، یه جورایی بی انگیزه بود ،

مخصوصا" نیمه دومش . نمیدونم چرا ؟ درگیر بودم . به ظاهر همه چی آروم بود ولی من درگیر بودم ، به هر حال

گذشت و من نمیخوام نگاهم به پشت سرم باشه .  برای سال 92 هم هنوز راه مشخصی ندارم ولی میدونم

خیلی کارها هست که باید انجام بدم . یه عالمه کاره عقب مونده هم دارم ، کارهایی که شاید ده سال پیش

باید انجام میشد و هنوز تو نوبت وایسادن . باید بشینم با خودم حساب و کتاب کنم ببینم چی کارم ، گرچه منم

مثه بسسسسیاری از هم نسلان خودم برنامه ریزیم عالیه و عمل کردنم چیزی زیر خط فقر ولی بازم از هیچی

بهتره . میخوام امسال پر انرژی شروع کنم ، تو این 26 سال واسه من هر سالی بهتر از سال قبل بود و مطمئنم

که امسالم همینه . فقط خدا جون کمک کن ، کمک کن پیداش کنم ، دیگه خودت بهتر میدونی چیه . امیدوارم

واسه شمام سال پر باری باشه ، هر چی که خیرتونه واستون پیش بیاد .  


پی نوشت : نظرات پست قبل تایید کردم . ممنون از همتون که کامنت گذاشتین و به یادم بودین . شرمنده که دیر شد (الآن مثلا" خیلی منتظر بودین شما نیشخند)


تولدانه نوشت: یادم رفته بود که امروز تولد تهتغاری خونه ماست . آبجی کوچیکه درست 14 سال پیش یکی دو ساعت بعد از صلات ظهر ، پا این دنیا گذاشت . خوب یادمه که اون روز شیفت عصر مدرسه بودم و نرفتم و با داداشه خونه موندیم . اون لبخند بابا هم گوشه لبش یادمه ، وقتی از در اومد تو و گفت به دنیا اومد . چشمای پف کرده و صورت لپ لپوشم وقتی برای اولین بار دیدمش یادمه . حالا 14 سال گذشته و نی نی کوچولوی خونه ما خانومی شده واسه خودش . گرچه به نظر من هنوزم که هنوزه نی نیه . عزیز دلم ، دردونه من ، روشنایی خونه تولدت مبارک ، عمرت طولانی ، روز و روزگارت خوش ، الهی به هرچی که میخوای برسی ، دیگه داری بزرگ میشی خانوم خانوما ، کم کم زندگی اون روشم بهت نشون میده ، امیدوارم قدمهاتو  واسه ساختنش محکم و درست برداری و همیشه زندگیت به کامت باشه .