اینم فقط به خاطر روی گل خودت بود هاچی جونم . هیشکی دیگه دوستم نداشت
.
مامان من
اخلاقم ، مامان رییییییلکسم ، مامانی که حرف تو دلت نمی مونه ، مامان رک و راستم ، مامانی که حرفات یه
وقتایی خیلی تیزه ، مامان قد بلند و تپلیه من ، مامان خوش سلیقه و کدبانو ، مامانی که آشپزیش تو دنیا تکه ،
مامان مدیر و کار بلدم ، مامان خوش بین و مثبت اندیشم ، مامان خود رأی و حرف گوش نکنم ،
من تو رو همینجوری که هستی می پرستم ، هنوزم مثه همون دختر بچه 5-6 ساله تمام آرزوم اینه که یه روزی
شبیه مامانم بشم ، دوست دارم وجودم .
مامان وقتی تو هستی همه دنیا اَمن ، هر جایی که باشم ، تا همیشه پیشم بمون .
* دلم خیلی برای دخترکم تنگ است .
طولایی در زمینه آلرژی دارم و نادر ترین انواع آلرژی در من یافت شده ، گفتم لابد حساسیته که دیدم چندین روز
گذشته و خوب نشده ، واسه همین رفتم پیش دکتر پوستم ، یه کرم ضد لک داد و گفت یه بیماری شبیه سرخکه
ولی چیزی نیست . دو هفته دیگه بیا پیشم . دیروز رفتم پیشش میگه این یه واکنشه ولی باید علت واکنش و پیدا
کنیم شاید یه آلرژی باشه شایدم نه ، یه عفونت تو کلیه ، دندون ، هر جایه بدنت ، یه سری آزمایش میدی و
دوباره میای پیشم .
عفونت ، همین یه کلمه کافیه تا تمام روز و شبم بشه بغض ، بشه فکر و خیال 4 سال پیش تا حالا ، بشه آغوش
علی و هق هقِ من ، بازم عفونت لعنتی ، تمام بدنم میلرزه ، همه صداها تو سرمه ، همشون از جلو چشام
میگذرن .
خدا من بیشتر از این طاقت اتاق عمل ندارم ، از صداهای در همش ، از سردیش ، از لباسهای سبزش ، از بی
حسی ، از همه چیزش متنفرم ، دیگه چشم دیدن اون قرصا رو ندارم چه برسه به خوردنشون ، من دیگه نمیتونم
از این مطب به اون مطب کنم ، از این شهر به اون شهر آواره شم بلکه یه دکتری یه جواب درست و درمون بده ،
اون همه استرس پشت اون درها دیگه تو توان من نیست ، من دیگه نمیکشم همش چشمم به دهن دکتره و نگاه
مامانم باشه که بفهمم اوضاع چطوره ، دیگه طاقت انتظار واسه جواب اون آزمایشهای لعنتی رو ندارم ، نمیتونم ،
می فهمی ؟ نمی تونننننننننننمممممممممم ، خواهشا" از من یکی بکش بیرون .
ما لذت میبریم ، خییییییلییییییی
آزمایشگاش آتیش گرفت . مردم جمع شدن ، های و جیغ و داد و آقا بیار ، آقا ببر، خاموش کن ، رفتن به
ادیسونم گفتن: (اینو با حالت نوحه بخونین ) ، " توماس کجایی که زندگیت رفت هوا ، آآآآآآیییی
توماااااااس الهی مادرت بمیره ، الهی دورت بگردم ، ای وای تو چه قدر بد بخت بودی ، ای وای بیچاره
شدی" . بعدش ، توماس اومد همینجوری نشست رو به روی ساختمون و نگاه میکرد . ملت گفتن ، هوی
عمو ، تو چته ؟ خری ، الاغی ؟ اصلا" تو آدمی حَیَوان ؟ چرا ساکت نشستی ؟ توماس یه زجه ای ، مویه
ای . توماس نگاهی به آنها انداخت و گفت : مگه من آه و ناله کنم درست میشه ؟ خب هرچی
میخواست بسوزه سوخت دیگه ، بقیشم آتش نشانها دارن کار انجام میدن ، چه کاریه من بیام خودمو
جرو واجر کنم ؟ ملت که دیگه کفرشون در اومده بود گفتن ، خب حالا ، بر و بر مارو نگاه نکن . هیچ غلطیم
نمی کنی ، پاشو برو خونت ، هی اینجا وانستا روح مارو سوهان نکش . توماس گفت : تا حالا چند بار تو
زندگی فرصت داشتین که یه ساختمون در حال سوختن و اینجوری ببینین . ببیند چه قدر زیبان شعله
های آتش . من دارم از این منظره لذت میبرم . برید کارم نداشته باشین . تو زندگی از هر شرایطی که به
وجود میاد نهایت لذت و ببرید .
بعععععععللللللله ، داستان بالا را وقتی من داشتم با حداکثر سرعت ممکنه غر میزدم که وای چرا خونه
انقده کثیفه . وای من شب خوابم نمیبره ، وای کی حال داره اینجارو تمیز کنه . وای من چه کنم ، وای
علی دستم به دامنت ، و علی مربوطه داشتن با کامپیوتره محبوبشون دل میدادن و قلوه میگرفتن و
همینجوری که یه چشش به صفحه مانیتور بود ، دقیقا" همینجوری و با همین ادبیات فاخر ، واو به واو
واسه ما تعریف کرد و نتیجه ای که گرفت این بود : " ببین چیه انقدر غر میزنی ؟ نگاه چه قدر قشنگه
لباسها دور و برت . کشوها باز . دفتر کتابها همه رو زمین ولو . چند بار تو زندگیت فرصت داری چنین
صحنه ای رو ببینی . لذت ببر عزیزم . لذت ببر . انقدم سخت نگیر ". ینی جهان بینیت تو حلقم .
نه نه واقعا" شما از این شوهرا دارین ؟ دلتون آآآآآآآآآآآب . انقده خوبه . انقده آدم آروم میشه با این حرفاش . انقده
قشنگ آدمو توجیه میکنه . انقده دوس داری خودتو کلا" پرت کنی تو دیوار . انقده دوس داری موهاتو بکنی . انقده
دوس داری خر شوهرتو بجویی ، انقده دوس داری کامپیوترشو تو سرش خورد کنی .
.
در این حدددددد . ینی اصلا" پریشب تا حالا من موندم این داستان و کجای دلم بزارم ؟ شاید دادم زدنش سر در
سازمان ملل زیر شعر سعدی . خب دیگه برید ، برید عزیزان دلم ، برید لذت ببرید . اگه شمام مثه شوهر ما یه ذره
به فلسفه زندگی پی برده بودین لذت می بردین ، انقدم نک و نال نمی کردین . اصلا" زندگی ارزش داره ؟
والااااااااااا
.
درگیر نوشت 1: چه جوری میشه به یه مرد 28 ساله فهموند ، اگر می خوای از تو کشوی دراور لباس ورداری ،
اصلا" لازم نیست کاملا" زیر و روش کنی ، روش های راحتتریم وجود داره . مثلا" اینکه اول یه نگاه کنی ببینی
اصلا" چی می خوای ، بعد ورش داری ؟
درگیر نوشت 2: چه جوری میشه دوباره به همون مرد مذکور بفهمونی که وقتی یه قوطی شیر میخوای و میری تو
مغازه ، اصلا" لازم نیست کل قفسه ها رو خالی کنی بار بزنی بیاری خونه . سوسیس و کالباس ، کره ، انواع و
اقسام شیرنی و بیسکوییت ، نوشابه و دلستر ، هر چیزی که بسته بندیش قشنگه و چشتو گرفت ، خیلی هم
واسه یه مرد 95 کیلویی خوب نیست . هیشکی از نخوردن اینها نمرده . همون یه قوطی شیر کافیه ؟ به خدا
کافیه ؟ ینی من آخرش خودمو میکشم . کافیییییییییییییییه
.
درگیر نوشت 3: چه جوری میشه کودک درون یه نفرو از حلقومش کشید بیرون ، خفش کرد ؟
اینجا مینویسم که بازم گم نشم .