ما لذت میبریم ، خییییییلییییییی
آزمایشگاش آتیش گرفت . مردم جمع شدن ، های و جیغ و داد و آقا بیار ، آقا ببر، خاموش کن ، رفتن به
ادیسونم گفتن: (اینو با حالت نوحه بخونین ) ، " توماس کجایی که زندگیت رفت هوا ، آآآآآآیییی
توماااااااس الهی مادرت بمیره ، الهی دورت بگردم ، ای وای تو چه قدر بد بخت بودی ، ای وای بیچاره
شدی" . بعدش ، توماس اومد همینجوری نشست رو به روی ساختمون و نگاه میکرد . ملت گفتن ، هوی
عمو ، تو چته ؟ خری ، الاغی ؟ اصلا" تو آدمی حَیَوان ؟ چرا ساکت نشستی ؟ توماس یه زجه ای ، مویه
ای . توماس نگاهی به آنها انداخت و گفت : مگه من آه و ناله کنم درست میشه ؟ خب هرچی
میخواست بسوزه سوخت دیگه ، بقیشم آتش نشانها دارن کار انجام میدن ، چه کاریه من بیام خودمو
جرو واجر کنم ؟ ملت که دیگه کفرشون در اومده بود گفتن ، خب حالا ، بر و بر مارو نگاه نکن . هیچ غلطیم
نمی کنی ، پاشو برو خونت ، هی اینجا وانستا روح مارو سوهان نکش . توماس گفت : تا حالا چند بار تو
زندگی فرصت داشتین که یه ساختمون در حال سوختن و اینجوری ببینین . ببیند چه قدر زیبان شعله
های آتش . من دارم از این منظره لذت میبرم . برید کارم نداشته باشین . تو زندگی از هر شرایطی که به
وجود میاد نهایت لذت و ببرید .
بعععععععللللللله ، داستان بالا را وقتی من داشتم با حداکثر سرعت ممکنه غر میزدم که وای چرا خونه
انقده کثیفه . وای من شب خوابم نمیبره ، وای کی حال داره اینجارو تمیز کنه . وای من چه کنم ، وای
علی دستم به دامنت ، و علی مربوطه داشتن با کامپیوتره محبوبشون دل میدادن و قلوه میگرفتن و
همینجوری که یه چشش به صفحه مانیتور بود ، دقیقا" همینجوری و با همین ادبیات فاخر ، واو به واو
واسه ما تعریف کرد و نتیجه ای که گرفت این بود : " ببین چیه انقدر غر میزنی ؟ نگاه چه قدر قشنگه
لباسها دور و برت . کشوها باز . دفتر کتابها همه رو زمین ولو . چند بار تو زندگیت فرصت داری چنین
صحنه ای رو ببینی . لذت ببر عزیزم . لذت ببر . انقدم سخت نگیر ". ینی جهان بینیت تو حلقم .
نه نه واقعا" شما از این شوهرا دارین ؟ دلتون آآآآآآآآآآآب . انقده خوبه . انقده آدم آروم میشه با این حرفاش . انقده
قشنگ آدمو توجیه میکنه . انقده دوس داری خودتو کلا" پرت کنی تو دیوار . انقده دوس داری موهاتو بکنی . انقده
دوس داری خر شوهرتو بجویی ، انقده دوس داری کامپیوترشو تو سرش خورد کنی .
.
در این حدددددد . ینی اصلا" پریشب تا حالا من موندم این داستان و کجای دلم بزارم ؟ شاید دادم زدنش سر در
سازمان ملل زیر شعر سعدی . خب دیگه برید ، برید عزیزان دلم ، برید لذت ببرید . اگه شمام مثه شوهر ما یه ذره
به فلسفه زندگی پی برده بودین لذت می بردین ، انقدم نک و نال نمی کردین . اصلا" زندگی ارزش داره ؟
والااااااااااا
.
درگیر نوشت 1: چه جوری میشه به یه مرد 28 ساله فهموند ، اگر می خوای از تو کشوی دراور لباس ورداری ،
اصلا" لازم نیست کاملا" زیر و روش کنی ، روش های راحتتریم وجود داره . مثلا" اینکه اول یه نگاه کنی ببینی
اصلا" چی می خوای ، بعد ورش داری ؟
درگیر نوشت 2: چه جوری میشه دوباره به همون مرد مذکور بفهمونی که وقتی یه قوطی شیر میخوای و میری تو
مغازه ، اصلا" لازم نیست کل قفسه ها رو خالی کنی بار بزنی بیاری خونه . سوسیس و کالباس ، کره ، انواع و
اقسام شیرنی و بیسکوییت ، نوشابه و دلستر ، هر چیزی که بسته بندیش قشنگه و چشتو گرفت ، خیلی هم
واسه یه مرد 95 کیلویی خوب نیست . هیشکی از نخوردن اینها نمرده . همون یه قوطی شیر کافیه ؟ به خدا
کافیه ؟ ینی من آخرش خودمو میکشم . کافیییییییییییییییه
.
درگیر نوشت 3: چه جوری میشه کودک درون یه نفرو از حلقومش کشید بیرون ، خفش کرد ؟
اینجا مینویسم که بازم گم نشم .